تبلیغات
اسبِ بدونِ باند ؛ زرد
اسبِ بدونِ باند ؛ زرد
یونجه و علف تنها خوراکِ مرد مغذی می باشد . 
قالب وبلاگ
« شاخک های جالباسی »
یک روز هوا آفتابی بود و علف ها همینطوری رخصت گیران میومدن وسط یاعلی میگفتن. دلشون رو باز میکردند و چند تا قند سفید مکعبی شکل روی سبزه‌های کوچولوتر می افتاد. درخت های بزرگ جنگل خوشکل بودند. چند سمورآبی هم یک کُنده پیر رو میجویدن و کُنده چون همیشه دود از اون بلند میشه! دستشو به حالت نوازش به سر بچه تمساح ها می کشید. کُنده حس جویده شدن نداشت. سراغ حیوانا می رفت، از تو جنگل پاهای مکعبی شکل خودش رو حرکت میداد و با نوازش سبزه‌های تازه به دوران رسیده حرکت میکرد. باد ولی عجب بادی بود. سراغ برگ ها رو می گرفت. برگ ها زرد و خراب و کرم خورده رو سرهم ول میخوردند و اکسیژن های باحال درست میکردند، حباب‌های نازنینی رو به هوا میدادند و خارج می کردند از خودشون. لابد چندتا از ریشه ها اون پایین جشن راه انداختن، وکمه کمش همه میدونستند جشن تولد کلاریون خانوم هسته! حالا کلاریون خانوم سگه کی باشه! معلومه دیگه! کلاریون شنل قرمزی داستان منه! ولی عجب داستانی معلوم نیست، سر کی؟ تو «ک..ن» کیه؟
برچسب ها: داستان کوتاه،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1396 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ مجید کلاته عربی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب